تبليغاتX
میان شعور من و تو کودکی خوابیدست

 

 

سفر

 

اول اش گنگ بود. مثل هر چیز بعیدی که تجربه اش نکردی و تنها وصفش شنیده ای. مهیج بود و انتظار حاکم. به میانه راه که رسید مثل کودک احساس ات لطیف، پرنده ای سبک و ستاره ای در اوج می شوی! باورت نمی شود این چنین خمیر مایه ات را ورز دهد و طعمی شیرین بسازد. تمام که می شود چون کودکی که از مادر جدا شده زار می زنی. و حال، سرد و دلتنگ زندگی می کنی!

پ ن: به تازیانه ای که ایوب به تن بیگناه همسرش زد، به صبری که برای او نکرد قسم، از گناه عشق نمی گذرد. خدای ایوب!

محسن


 

روز و شب

 

چشمهایش داغ شده بود و می سوخت. بست تا آرام بگیرد، باز  کرد تا زمین نخورد. با پاهای خسته  می دوید. انگار گم کرده بود راهی که میانبر نداشت. ایستاد به نماز. به خاک خدایی افتاد که ایمان نداشت به حضور اش. آمون را صدا می زند یا آتون، نمی دانم. صداهای عجیبی می داد. شبیه گرسنگی حیوانی بی زبان.!

روزها می شود سلام کرد و خداپرست بود. اما شب ها نمی توان پلید و کافر نبود!

 

محسن


 

تولد پاییز

 

تا آبان برایم صبر کن، متولد می شوم.!

محسن


 

گناه عشق

 

به گناهی که کردیم قسم. باز هم اگر تو را با من در اتاق کوچک دنیا بگذارند، می ربایم ات! خلوت اش مستم می کند و کور. هم خوابه ات می شوم. خدایی که شاهد بود، دوزخ به ما نمی دهد.

به حریم شکسته این ماه، تو خوب می دانی که هم خوابگی روح چه لذتی دارد. مجازاتمان نکن!

 

پ ن: I will Die, If you cry

محسن


 

پاییز

 

راه های سبز، زرد شداند.

و نشانه های زرد، سبز!

هیچ، فقط فصلی عوض شده.

محسن


 

 
   

 

 

 

 

 

 

من خودم را با تو شناختم
دادم اش دست تو
خودم را
گمش نکنی




فتوبلاگ دلقک

آرشيو

درباره من


نوشته های پیشین

بهمن 1388
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386