ساعت ۳ صبح وارد مکه شدیم.
نیت کرده بودم تا خود مکه خدا خدا کنم ... اما فریب چشمان و سنگینی گناهم آروم پلک هام رو بست. شیخ گفته بود هتل مکه همه اش شیشه و آینه است. چشم به زمین انداخته و بروید در اتاق ها بخسبید. اذان صبح در نمازخانه و صبحانه ۵ صبح. تا آفتاب نزده باید مشغول چرخیدن باشیم. بروید بخسبید.
دل دل می زدم. منتظر نگاه اول بودم که هر چه حاجت و آرزوست بریزم وسط و خدا هم به لحظه ای برایم برآورده کند. شیخ گفت کعبه را که دیدید تا سه حاجت برآورده می شود البته بیشتر هم خواستید بخواهید خدا کریم است. برویم که تا آفتاب نزده همگیمان چرخشمان کرده باشیم. شیخ لهجه عجیبی داشت!
به گمانم همه اول بار از مروه وارد می شوند. برآمدگی به نام مروه که تا برآمدگی دیگری در آن طرف به نام صفا یکدست سیمان شده بود. مشوش شدم و بی تاب. همه می رفتند و می آمدند. ما هم در یک جهت میانشان افتادیم. شیخ هم وسطمان. هم لباس. هم ذکر. و هم کار بودند همه. اضطرابم بیشتر شد . . . به دور و اطراف و دورتر ها چشم دوختم. کعبه کجاست؟ نزدیکی به اصطلاح کوه صفا تابلو یی بود. تیز تر شدم: " الی صحن المطاف " توی دلم گفتم یا خدا، همینه. نزدیک که شدیم شیخ ما رو کشید کنار تا جلوی بقیه رو نگیریم و گفت خوب، چشماتون رو پایین بندازین و تا نگفتم نگاه نکنید. نگاتون که افتاد تا سه تا حاجت بخواین و البته باز هم بخواین خدا کریمه.
شلوغ شد. تنه ها به هم میخورد. پیچیدیم به جهت تابلو. چشمام به کف سیمانی بود و خرده سنگایی که توی پای لختم می رفت. زمزمه جمعیت. هرچقدر نزدیک تر می شدیم قلبم تندتر می زد. از جاش می خواست بیرون بزنه. گوشمو تیز کرده بودم به صدای شیخ که بگه نگاه کنید. به پله هایی رسیدیم که پائین می رفت. جلوئیها افتادن روی زمین! سجده کردن. چی شد؟ شیخ که نگفت. قلبم تند تند می زد. سرمو بردم بالا. پاهام سست شد و صورتم خیس ...
از پله ها که پایین رفتیم، دوباره همه به خاک افتادیم... دقایقی بود... ده یا بیشتر که فقط صدای گریه اطرافیانم توی سجده میومد. یکی یکی سر برداشتن و خیره خیره مثل بهت زده ها نگاه می کردن. انگار حرف می زدن. یاد حرف شیخ افتادم. همین جا بود... سه تا حاجت. بیشتر هم بشه خدا کریمه!