تبليغاتX
میان شعور من و تو کودکی خوابیدست

 

 

هوس زمستان

 

توی دلم هوس تو را کرده ام. هوس تو یا نوشته ای شبیه به تو.

سرد شدم، تنم لرزید.

گرم شدم، دلم لرزید!

محسن


 

الی صحن المطاف

 

ساعت ۳ صبح وارد مکه شدیم.

نیت کرده بودم تا خود مکه خدا خدا کنم ... اما فریب چشمان و سنگینی گناهم آروم پلک هام رو بست. شیخ گفته بود هتل مکه همه اش شیشه و آینه است. چشم به زمین انداخته و بروید در اتاق ها بخسبید. اذان صبح در نمازخانه و صبحانه ۵ صبح. تا آفتاب نزده باید مشغول چرخیدن باشیم. بروید بخسبید.

دل دل می زدم. منتظر نگاه اول بودم که هر چه حاجت و آرزوست بریزم وسط و خدا هم به لحظه ای برایم برآورده کند. شیخ گفت کعبه را که دیدید تا سه حاجت برآورده می شود البته بیشتر هم خواستید بخواهید خدا کریم است. برویم که تا آفتاب نزده همگیمان چرخشمان کرده باشیم. شیخ لهجه عجیبی داشت!

به گمانم همه اول بار از مروه وارد می شوند. برآمدگی به نام مروه که تا برآمدگی دیگری در آن طرف به نام صفا یکدست سیمان شده بود. مشوش شدم و بی تاب. همه می رفتند و می آمدند. ما هم در یک جهت میانشان افتادیم. شیخ هم وسطمان. هم لباس. هم ذکر. و هم کار بودند همه. اضطرابم بیشتر شد . . . به دور و اطراف و دورتر ها چشم دوختم. کعبه کجاست؟ نزدیکی به  اصطلاح کوه صفا تابلو یی بود. تیز تر شدم: " الی صحن المطاف " توی دلم گفتم یا خدا، همینه. نزدیک که شدیم شیخ ما رو کشید کنار تا جلوی بقیه رو نگیریم و گفت خوب، چشماتون رو پایین بندازین و تا نگفتم نگاه نکنید. نگاتون که افتاد تا سه تا حاجت بخواین  و البته باز هم بخواین خدا کریمه.  

شلوغ شد. تنه ها به هم میخورد. پیچیدیم به جهت تابلو. چشمام به کف سیمانی بود و خرده سنگایی که توی پای لختم می رفت. زمزمه جمعیت. هرچقدر نزدیک تر می شدیم قلبم تندتر می زد. از جاش می خواست بیرون بزنه. گوشمو تیز کرده بودم به صدای شیخ که بگه نگاه کنید. به پله هایی رسیدیم که پائین می رفت. جلوئیها افتادن روی زمین! سجده کردن. چی شد؟ شیخ که نگفت. قلبم تند تند می زد. سرمو بردم بالا. پاهام سست شد و صورتم خیس ...

از پله ها که پایین رفتیم، دوباره همه به خاک افتادیم... دقایقی بود... ده یا بیشتر که فقط صدای گریه اطرافیانم توی سجده میومد. یکی یکی سر برداشتن و خیره خیره مثل بهت زده ها نگاه می کردن. انگار حرف می زدن. یاد حرف شیخ افتادم. همین جا بود... سه تا حاجت. بیشتر هم بشه خدا کریمه!

 

محسن


 

نیوتن عاشق

در جاذبه ای از سکون مانده بود. سکون در حرکت. به دنبال خطوطی می دوید که چرخشی بود به روی مدار خودش. به حضوری ممتد نیاز داشت. قوی تر از جاذبه موجود. درک ثقیلی از فیزیک که نیوتن بیانش کرد اما معنای ساده ای داشت. چیزی شبیه خرق عادت. کاری که هر کسی نمی کرد. یا ناکرده ای را به انجام رساندن. پیرمرد بقال هم همان را فهمید. گفت: عاشق شدی؟

بیچاره نیوتن!

محسن


 

 
   

 

 

 

 

 

 

من خودم را با تو شناختم
دادم اش دست تو
خودم را
گمش نکنی




فتوبلاگ دلقک

آرشيو

درباره من


نوشته های پیشین

فروردین 1389
بهمن 1388
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386