تبليغاتX
میان شعور من و تو کودکی خوابیدست

 

 

اعجاز گناه

همه تن تنهایی. همه از اوج برون. همه دلواپس عشق

                 من به اعجاز گناه، من به شیطان و خدا ... معتقدم!

                                          مهربان خالق عشق، باز هم معجزه کرد.


شعر از: "س.س"

محسن


 

کور کرده ام چشم احساسی را که سیر دیده است


اشک هایت را به پایش تلف نکن. این درخت مدتهاست که خشکیده است. محبت و منت و اشک دوایش نیست. این ته مانده های احساس را همین جا بگذار و برو. قول می دهم اگر جوانه زد، خبرت دهم.

محسن


 

نگاه


به سادگی نگاه ات نمی توان گفت: "نه"


   پاییز هشت اد و هشت

محسن


 

چیز و چیزها

می گویند شده ایم بیست و پنج ساله و چند ساعته. مگر از این چیزها بگویند تا ما چیزی از آن بنویسیم!

محسن


 

بند دل

خواست ات گرانمایه بود که مراکشاند به پای نهالی که کاشته ام، به پای دردی که جا گذاشته ام. به پای فرزند نا مشروعی که سراغ اش نمی گیرم. به پای عشقی که رها کرده ام. خواست ات مرا کشاند به پای هر چه دل کنده بودم.

دل ام را به بندی بسته ام از جنس یخ. به من نبخش. گرمایی که بند دل ام را آب میکند!


محسن


 

بازی

وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی،

                                   پس خفه شو و بازی کن.

                                                  "دانیال نازی"


پ ن: از کتاب من گنجشک نیستم

محسن


 

مثل باد

 

شتاب زده می رود. به ناکجا آبادی که در خیال اش می بافد. بلکه از بی خیال ای رها یابد.

محسن


 

کاش یکی کمی وقت به من قرض می داد.

 

اگر کمی وقت قرض می گرفتم، اول تمام نمازهای قضا به جا می آوردم تا کسی اصول و فروع دین اش به رخ ام نکشد. شاید هم بی دین تر از قبل می شدم و دراز به دراز می می خوردم و اربده می کشیدم.

اگر کسی به من مهلت می داد، شبها بیشتر می خوابیدم. شاید هم تمام شب خیره خیره به دیوار فکر می کردم. شاید خبر از حال همه می گرفتم. آنوقت کسی طعنه بی خبری از حال خانواده ام بارم نمی کرد.

اگر فرصتی بود، صبح و شب برای تو کار می کردم. وقت های فراغت هم می دیدمت. که جرم بزرگم دوری و دیر دیدن ات نباشد.

اگر وقت داشتم چشمهایم را می بستم و آرام به نوشته های نا نوشته ذهنم فکر می کردم. آرام و آرام می نوشتم شان. اینجا. دل ام برای نوشتن تنگ شده. مجید نیست که بخواند.  خیلی ها نیستند و نمی آیند. دیگر هیچ دوست سابقی نیست.

محسن


 

فراموشی

 

دلم می خواست دلم بهانه ای باشد برای نوشتن. نه اینکه نوشتن بهانه ای برای دلتنگی.

ننوشتنم برای این بود.

محسن


 

6 اردی بهشت

 

روز تولدت، هیچ گاه فراموش ام نمی شود.

انگار تمام ذوق عالم را ریخته اند توی دل ام.

کاش همیشه تولدت باشد.

 

محسن


 

خیال زندگی

دل ات را کمی به همراهی آرزو دعوت کن. بیا که دلم تنها صرف می کند فعل آرزو داشتن را. آینده ای اگر نیست، بسازیم با رویا. با خیال. هر آنچه دوست داریم.

سقف

آرامش

زندگی

سقف باشیم برای هم. تا نببیند چشم نامحرم غم هایمان.

بخوابانیم چشمهای هم، که آرامش رهایمان نکند.

محسن


 

بهار بی هوا

به بهار بگو زین پس پا از گلیم خود دراز تر نکند. هر که هست، باشد. زمستان هم دوست داشتنی ست. بهاری که زود تر از موعد برسد، هوایی نمی کند مرا.

تبریک تو

محسن


 

ع و ا

 

کف دست اش گرفته بود و با ترکه ای محکم می زد. عقل، محکم می زد و آرام سخن می گفت. "بخاطر حماقت ات آنقدر می زنم تا صدای خر دهی." احساس به غلط کردن افتاده بود. 

پ ن: کتک خوردن احساس لازمه حیات هر دوست. عقل و احساس.

محسن


 

خواب مرگ

دیشب خواب مرگ دیدم. رفتم به برزخ. دیدن دوستی قدیمی. تاریک و سیاه! صورت اش مبهم. خانه اش ترسناک. می لرزیدم از ترس.

اذان شد. انگار که فرود آمدم. وسط قبرستان. میان گورها، به نماز ایستادم!

می ترسم از مرگ. این دنیا، زیباتر از آن دنیاست.

محسن


 

عروس تنهایی

هوسباز ی ام گل کرده. سراغ کلمات عریان می گیرم و نوای پنهانی زمزمه می کنم. مردم بس که تنها خوردم و پوشیدم و خوابیدم. صبح هم که پا شدم دست به دور خیال خودم پیچیدم. تو را که به بازی کلمات بی حجابم نخواندم. پس برایم همین خیال آتشین بمان. شاید شبی عروس هوس بازی ام شوی!

محسن


 

شعر

 

قفس شعرهایم را تنگ تر می کنم.

تا هرگز برایت آواز نخواند، قناری تنهایی ام.

 

محسن


 

تن دخترک

 

مرد نظر از تن اش برنداشت. زیر لب چیزی گفت و رو به من خندید. دخترکی که یکبار فروخته بود، چیزی که فروختنی نبود را. با چشمهای درشت به من نگاه کرد. شبیه ناله بود. شبیه بی چاره گی. شبیه ترس. شبیه گناه. مرد صدا زد. بیا. بفروش. دو بار می شود. فروش ات. بهایش سکوت من. سوختم. ناله زد دخترک. خیره شد به من. سر به زیر انداختم. به گمانم فروخت. شد دو بار!

 

پ ن: از بی چاره گی دخترک که نسوختم. بیچاره مرد.

محسن


 

چوب ات را بردار موسی. بنی اسرائیل گوساله پرست شده اند!

 

ظهر داغ مرداد ماه، صحن سفید مطاف و انعکاس خورشید عربستان. خلوت بود.

دشداشه به تن و شال سفید عربی به سر، در میان انگشت شمار ی حاجی می چرخیدم. محمد در سایه ایوان ها می نشست و نگاه می کرد. گاه هم قرآن به دست می گرفت و خط می برد. برهنه، پاها می سوخت از داغ ی سنگ. فلسفه چرخش را پروانه بدور شمع بگیری یا سیاره بدور خورشید توفیری نمی کند. تنها بدان که وقتی می چرخی خود ات نیستی. فقط دوست داری که نه این کعبه. نه این خانه. دوست داری بچرخی بدور وجودی که هست. حاضر. می دانی وجودی هست در این دنیا که خلقت کرده . و تو دوست داری بچرخی فقط. بدور او. ذکر... قربان صدقه اش می روی و چاپلوسی اش می کنی. به رکن اول که میرسی دست بالا می بری و می گویی قربان بزرگی ات روم "الله و اکبر" و می چرخی. تسبیح بینداز. آنقدر محو می شوی که شمار دورها فراموش ات می شود. ساعت ها هم بچرخی به حکم هفت می گیری! تمام که شد. زمزم بروی سر و تن بریز. و صدا می دهد: زم زم! می دانی تا چهار پنج روز دیگر تمام می شود این عشق و حال. بر می گردی به خیابان های شهر و دنبال چیزی برای چرخیدن می گردی. به فرودگاه جده نرسیده بغض ات می ترکد و های های می زنی که کجا پابرهنه دور تو بگردم؟ صحن مطاف برایم بیاورید... زمزمه آب می خواهی. دل ات زم زم می خواهد.

حاجی ها صحن مطاف گم می کنند و غیر حاجی ها هیچ. کاش حاجی نمی شدم.

پ ن: بنی اسرائیل من و امثال من ایم. به چشم بهم زدنی در نبود موسی می می خوریم و مست می شویم. حج کنی و گوساله پرست شوی، اسم ات را حاجی می گذارند. دریغ، حاجی کسی ست که حج نکرده بچرخد.

محسن


 

 

در دو قدمی کعبه نماز خوانده ای؟ نزدیک ترین مکان ممکن به قبله. روبروی رکن یمانی! در جماعتی حلقه وار.

من خوانده ام. هیچ حس خاصی ندارد. کعبه مکعبیست شش وجهی. خانه ای سنگی با شکافی عجیب! برای جهت بخشیدن به سجده ات. اما خدا نه مکعب است نه جهت دارد. خدا حسی است که در وجودت شعله می کشد. خواه دو قدمی کعبه باشی خواه در کنج خانه ات.

پ ن: برای تویی که حج کردنم را سعادتی می دانی که نداشته ای.

محسن


 

شده!

تا به حال با کمات بازی کرده ای؟ بیا و دست نوشته مرا بگیر و برقص. بگذار سیر نگاهت کنم. مدتیست سراغ رقص پروانه از زنبور می گیرم. تو را میان شمعدانی و بنفشه می گذارم تا حیا کنند و برایم لوندی نکنند. دلم سیر رقص ات نمی شود. مثل باد می دوی و زمین گونه می چرخی. کاش تو بارور شوی و بر من بباری. ابر حسادت اش شود.

دلی که سوار بر الاغ محبت می تازد، جز لگد چیزی نصیب اش نمی شود.

پ ن: تلخی دومی را با شیرینی اولی ببلع. شاید لگد هایم آواره ات نکند!

محسن


 

هوس زمستان

 

توی دلم هوس تو را کرده ام. هوس تو یا نوشته ای شبیه به تو.

سرد شدم، تنم لرزید.

گرم شدم، دلم لرزید!

محسن


 

الی صحن المطاف

 

ساعت ۳ صبح وارد مکه شدیم.

نیت کرده بودم تا خود مکه خدا خدا کنم ... اما فریب چشمان و سنگینی گناهم آروم پلک هام رو بست. شیخ گفته بود هتل مکه همه اش شیشه و آینه است. چشم به زمین انداخته و بروید در اتاق ها بخسبید. اذان صبح در نمازخانه و صبحانه ۵ صبح. تا آفتاب نزده باید مشغول چرخیدن باشیم. بروید بخسبید.

دل دل می زدم. منتظر نگاه اول بودم که هر چه حاجت و آرزوست بریزم وسط و خدا هم به لحظه ای برایم برآورده کند. شیخ گفت کعبه را که دیدید تا سه حاجت برآورده می شود البته بیشتر هم خواستید بخواهید خدا کریم است. برویم که تا آفتاب نزده همگیمان چرخشمان کرده باشیم. شیخ لهجه عجیبی داشت!

به گمانم همه اول بار از مروه وارد می شوند. برآمدگی به نام مروه که تا برآمدگی دیگری در آن طرف به نام صفا یکدست سیمان شده بود. مشوش شدم و بی تاب. همه می رفتند و می آمدند. ما هم در یک جهت میانشان افتادیم. شیخ هم وسطمان. هم لباس. هم ذکر. و هم کار بودند همه. اضطرابم بیشتر شد . . . به دور و اطراف و دورتر ها چشم دوختم. کعبه کجاست؟ نزدیکی به  اصطلاح کوه صفا تابلو یی بود. تیز تر شدم: " الی صحن المطاف " توی دلم گفتم یا خدا، همینه. نزدیک که شدیم شیخ ما رو کشید کنار تا جلوی بقیه رو نگیریم و گفت خوب، چشماتون رو پایین بندازین و تا نگفتم نگاه نکنید. نگاتون که افتاد تا سه تا حاجت بخواین  و البته باز هم بخواین خدا کریمه.  

شلوغ شد. تنه ها به هم میخورد. پیچیدیم به جهت تابلو. چشمام به کف سیمانی بود و خرده سنگایی که توی پای لختم می رفت. زمزمه جمعیت. هرچقدر نزدیک تر می شدیم قلبم تندتر می زد. از جاش می خواست بیرون بزنه. گوشمو تیز کرده بودم به صدای شیخ که بگه نگاه کنید. به پله هایی رسیدیم که پائین می رفت. جلوئیها افتادن روی زمین! سجده کردن. چی شد؟ شیخ که نگفت. قلبم تند تند می زد. سرمو بردم بالا. پاهام سست شد و صورتم خیس ...

از پله ها که پایین رفتیم، دوباره همه به خاک افتادیم... دقایقی بود... ده یا بیشتر که فقط صدای گریه اطرافیانم توی سجده میومد. یکی یکی سر برداشتن و خیره خیره مثل بهت زده ها نگاه می کردن. انگار حرف می زدن. یاد حرف شیخ افتادم. همین جا بود... سه تا حاجت. بیشتر هم بشه خدا کریمه!

 

محسن


 

نیوتن عاشق

در جاذبه ای از سکون مانده بود. سکون در حرکت. به دنبال خطوطی می دوید که چرخشی بود به روی مدار خودش. به حضوری ممتد نیاز داشت. قوی تر از جاذبه موجود. درک ثقیلی از فیزیک که نیوتن بیانش کرد اما معنای ساده ای داشت. چیزی شبیه خرق عادت. کاری که هر کسی نمی کرد. یا ناکرده ای را به انجام رساندن. پیرمرد بقال هم همان را فهمید. گفت: عاشق شدی؟

بیچاره نیوتن!

محسن


 

حراجی هنر!

 

انگشتان هنرمند را بر انداز می کنی و ذوق و سلیقه اش را تحسین. چند تا هزاری در ازای این هنر خرج می کنی و راضی، دست پر به خانه برمیگردی. انگار نه انگار که جنایتی رخ داده!

 جهت خریداران محترم:خیابان ایرانشهر پارک هنرمندان

 

محسن


 

سحر هفت آبان

 

فردا سحر، وقتی همه خوابند، فقط کمی بیدارند. از جمله مادرم. درد می کشد. 

فردا سحر، مرا می زاید. مادرم.

 

پ ن: دل ام تبریک نمی خواهد. تکرار عادتی است کهنه. دلم تولد می خواهد. زایشی دوباره از مادرم!

 

محسن


 

آرشیو دلتنگی

 

از روز اول دوستيمان به رسم خودت
نگاههای معصومت را در چشمانم ...
مهربانی را در قلبم ...
گرما را در دستانم ...
و شادی را در لحظه هايم ...
جا گذاشتی ...
اين بار که تو را ديدم امانتت را پس ميدهم .

 

آرشیو وبلاگ قدیمی دلقک
ارسال شده در پنجشنبه، ۱۳ فروردین ۱۳۸۳ 

محسن


 

سفر

 

اول اش گنگ بود. مثل هر چیز بعیدی که تجربه اش نکردی و تنها وصفش شنیده ای. مهیج بود و انتظار حاکم. به میانه راه که رسید مثل کودک احساس ات لطیف، پرنده ای سبک و ستاره ای در اوج می شوی! باورت نمی شود این چنین خمیر مایه ات را ورز دهد و طعمی شیرین بسازد. تمام که می شود چون کودکی که از مادر جدا شده زار می زنی. و حال، سرد و دلتنگ زندگی می کنی!

پ ن: به تازیانه ای که ایوب به تن بیگناه همسرش زد، به صبری که برای او نکرد قسم، از گناه عشق نمی گذرد. خدای ایوب!

محسن


 

روز و شب

 

چشمهایش داغ شده بود و می سوخت. بست تا آرام بگیرد، باز  کرد تا زمین نخورد. با پاهای خسته  می دوید. انگار گم کرده بود راهی که میانبر نداشت. ایستاد به نماز. به خاک خدایی افتاد که ایمان نداشت به حضور اش. آمون را صدا می زند یا آتون، نمی دانم. صداهای عجیبی می داد. شبیه گرسنگی حیوانی بی زبان.!

روزها می شود سلام کرد و خداپرست بود. اما شب ها نمی توان پلید و کافر نبود!

 

محسن


 

تولد پاییز

 

تا آبان برایم صبر کن، متولد می شوم.!

محسن


 

گناه عشق

 

به گناهی که کردیم قسم. باز هم اگر تو را با من در اتاق کوچک دنیا بگذارند، می ربایم ات! خلوت اش مستم می کند و کور. هم خوابه ات می شوم. خدایی که شاهد بود، دوزخ به ما نمی دهد.

به حریم شکسته این ماه، تو خوب می دانی که هم خوابگی روح چه لذتی دارد. مجازاتمان نکن!

 

پ ن: I will Die, If you cry

محسن


 

پاییز

 

راه های سبز، زرد شداند.

و نشانه های زرد، سبز!

هیچ، فقط فصلی عوض شده.

محسن


 

خالق

 

يَا مَنْ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْ‏ءٍ.  يَا مَنْ هُوَ إِلَهُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ.  يَا مَنْ هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ.  يَا مَنْ هُوَ صَانِعُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ. يَا مَنْ هُوَ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ.  يَا مَنْ هُوَ بَعْدَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ. يَا مَنْ هُوَ فَوْقَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ.  يَا مَنْ هُوَ عَالِمٌ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ. یا مَنْ هُوَ قَادِرٌ عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ.  يَا مَنْ هُوَ يَبْقَى وَ يَفْنَى كُلُّ شَيْ‏ءٍ.

ساخته، آفریده، و بر آفریده خود مسلط است! ساخته اش می میرد و او هنوز بر همه چیز مسلط است!

از صغیر شروع کنم رو به کبیر. یا از کبیری که بر لبم نمی چرخد! از پایین به بالا که حرکت کنی همین کل شیء هم نمی شوی. کجای خلقت قرار گرفته ام که احساس می کنم هیچ ام.

 

محسن


 

صفحه اول

 

چشمهایت را ببند، وقتی دستهایت را باز می کنی.

بگذار سراغ چشمها را از دستها بگیرم.

محسن


 

قرار

 

قرارمان در پس لحظه ها،

می آید دختری زیبا

با چادری بلند.

محسن


 

نگو ...

نگو کسی به فکرت نیست

و نامت را از یاد برده است

شاید دنیا

تویی و من

و نام ما مهم نیست در جریده عالم

با حروف درشت چاپ شود

همین که جانانه بر لبی جاری شود

تا ابدیت خواهد رفت .

 

عباس صفاری

محسن


 

خواسته های خام.

 

می خواهم جایی تنها با تو حرف بزنم. نه جلوی این همه چشم.

می خواهی همیشه با تو حرف بزنم.

می خواهم آرامت کنم، با دغدغه کار.

می خواهی آرامت کنم، بی دغدغه کار.

می خواهم شبها با هم بخوابیم.

می خواهی شبها من بخوابم و تو پرواز کنی کنار ستاره ها.

می خواهم خانه داشته باشم برای آسایش، تا آرامش مرا هم ببینی.

می خواهی با همین خانه به دوشی آرامشم ببینی.

می خواهم آن قدری درآمد داشته باشم که هیچ وقت بخاطر خواستن تو بهانه نیاورم و دروغ نگویم.

می خواهی خواسته هایت را برآورم.

می خواهم همه دنیا به پایت بریزم.

می خواهی منت بر سرت نگذارم!

می خواهم شادت کنم، به هر نحوی.

می خواهی دلقک بازی در نیاورم.

می خواهم حساب و کتاب کنم و مردانگی.

می خواهی مثل مردها مغرور و حساب و کتابی نباشم.

می خواهم احساسم همیشه برایت لبریز باشد.

می خواهی احساسم را همیشه لبریز نکنم.

می خواهم همیشه تکیه ام کنی.

می خواهی آزادانه تکیه ام کنی!

می خواهم برای من باشی و بس.

می خواهی سر به هوایم باشی و آزاد.

می خواهم دلگیر نشوم مدام از اخم هایت.

می خواهی دلگیر نشوم هرگز از اخم هایت.

می خواهم بسازیم زندگی را پر از پیچ و خم.

می خواهی زیاد رنج نکشیم.

می خواهم تنها باشیم و با هم.

می خواهی با همه باشیم و با هم.

می خواهم با هم بمانیم تا ابد.

می خواهی اگر شد با هم بمانیم.

می خواهیم...

خستگی نیست که به جان ما افتاده، بی پناهی ست.

یک مادر و یک پدر. یک خواهر و یک برادر! از جنس تنی! از هر کدام یکی کافیست تا دستمان بگیرد و آغوش ببخشد و برایمان راه باشد و دلگرمی. این همه داریم. اما آغوش شان کجاست؟

 

محسن


 

دنیا

 

خدا را پیدا می کنم شب ها. توی سجاده کوچک یک وجبی ام. سر به مهر. صبح ها تا عصر گم اش     می کنم. سرم درد می گیرد و صدایش می زنم. دلم به حال ات می سوزد که شدی بازیچه این پیدا گم کردنم!

هی دنیا به من می خندد. من که نمی خندم. هی می خندد. از وقتی هی می خندی خنده ام بند     نمی آید. هی دنیای من. می شنوی؟

محسن


 

 

 

یا من جل عن ادوات لحظات البشر

 

 

محسن


 

همين امروز

 

من مي خوابم، تو تنها مي ماني. تو مي خوابي، من.

من خوابيدم، چون تنها مانده بودم و تو چون تو!

 

محسن


 

به کجا می رسد این راه.

 

نماز های قضا حکم بلای نیامده را دارند.

بخوانی و نخوانی توفیری ندارند.

بخواهد نازل می شود. بلا!

 

پ ن: توفیر در فرهنگ معین

آوا : (ت)
نوع لغت : (مص م .)
شرح : 1 ـ زياد كردن . 2 ـ حق كسي را تمام دادن . 3 ـ فرق داشتن ، تفاوت . 4 ـ اندوختن مال .
ریشه : ع.

محسن


 

هستی. با توام. نه دور دور. که نزدیکی. همین جا. توی تمام سلول های ذهنم.

خدا هست. نفس می کشد.

هستم. عبادتش می کنم.

 

پ ن: فقط تو بخوان!

محسن


 

این یکی را فقط خودت بخوان...

پست قبل نه که قبل ترش را عاشقی کردم. زندگی کردم. مدام خواندم و هیچ از خودم نیافتم درش. که زندگی بود و عمری که در آن زیستی و فراز و نشیب و عاشقی و درد و رنج و در هیچ یک باز نیافتم نشانی از خودم که شاید شبیه مرهم شاید شبیه همدم باشد برایت. نه اینکه برنجم که یادم افتاد چقدر آزادی و بی تعلق. گرفتم از اینکه چقدر تنهایی و بی پروا.

پست قبل خودم که نه از سر درد بود که بود و نه از سر رنج که بود. که دو روز بود و نبود شدم و ساختم و سوختم و انگار یک عمر گذشت. که نمی دانم حس ام می دانی و می فهمی که وقتی مدتی بی خبر می شوم می بینم که سالها گذشته و اتفاق ها و من از همه بی خبر. و تو هیچ نمی گویی از این سالها که می خواهی تنهاتر شوی انگار در گذشته و خاطره بسازی از تنهاییت و من هم فقط چشم انتظار گفتن ها یت که می بینم برایت نیستم و شاید نمی خواهی باشم. که مردانه و دوستانه زمین تا آسمان فرق اند با هم. مرد ات باشم و بترسم از کس و ناکسی که بی ناموس اند و چشم به ناموس ام می برند و تو را حمایت کنم مردانه و زندگی بسازم و دل بسوزانم و بمیرم و زنده شوم تا دوباره بمیرم و عشق کنم و عشق کنی یا دوست باشم و فقط دوست که امثال این دوست زیاد می شود یافت.

 پ ن: دریاب که سخت عاشق ات بودم.هستم و می مانم. بهتر و دوست داشتنی تر برایت.

 

محسن


 

دخترك روي زمين افتاده بود و درد مي كشيد. دستهايش مي لرزيد و سرش را گرفته بود تا مبادا درد فريادش برآورد. فكر بي احساسي مي سوزاندش. فكر بي عشقي مي خوردش. و فكر تحقير مي كوبيدش.

مارمولكي شيبه زالزارك. ريز و بد رنگ. پسركي كه با چوب شكارش كرده بود، پيروزمندانه بالاي سر موجود بدرنگ و له شده ايستاده بود و به ما لبخند مي زد. انتظار تحسين داشت.

تلو تلو خوران خودش را به انتهاي اتوبوس رساند و ميله را محكم گرفت تا مبادا بيافتد، اما مدام مي افتاد. زير چشمي و گاهي با اشاره نشانش مي دادند به هم. به زن ها و دختر ها خيره شده بود و پلك هايش گاهي سنگين به پايين مي افتاد. و دوباره مي افتاد. اتوبوس ترمز گرفت... سرش از پشت به ميله خورد. همه برگشتند از صداي سرش. خودش خنديد. قاه قاه. بيچاره جوان رسوا شده بود. دستش گرفتم و بردم پايين. همچنان مي خنديد.

انگار كه كسي نمي فهميد... گوشه اي به ديوار تكيه داده بود. توي ايستگاه اتوبوس.پاهايش را به هم چسبانده بود و كيفش جلوي پاهايش. طبيعي رفتار مي كرد. رنگ صورش مدام مي پريد و سستي پاهايش بي روح اش مي كرد. بيچاره دخترك.

دور خودش مي چرخيد... مي نشست. مي ايستاد. به زمين مي افتاد و گريه مي كرد. سجده مي كرد و ذكر مي گفت. سر بلند مي كرد و كفر و لعن و نفرين به زمين و زمان مي داد. مي دويد و خود را به در و ديوار مي زد. آخر سر گوشه اي مي نشست و خودش را جمع مي كرد و مي گريست. خيانت نكرده بود حتي لحظه اي اما زنش خائن. بيچاره مرد تازه فهميده بود.

نان حرام خورده بود كه حرامي شده بود. من كه حرام نخوردم چرا به حرام كشيده شدم. طاعون به جانم نيفتاد تا تو را بيمار كنم. طلب مرگ كرده بودم كه بخشيد. پسري معلول به من.

 

 

 

محسن


 


 

خسته ام اما نه بیمار.

مواظب خودت باش تا من بخوابم.

محسن


 

بیماری عجیب و غریب تو حکایت درد بی درمان مرا دارد. شده است وبال گردن.

محسن


 

تهی می شوم. بی تاب و بی قرار. هر چند رسم مردانگی این نیست...

وقتی بیمار می شوی، این چنینم.

محسن


 

نوزدهم فروردین، دوشنبه. بعد از د و ا ز د ه ر و وو ز. هفت تیر و عقد بالای سر مهدی و مینا. نوبنیاد و ذرت و سه ایستگاه بالاتر. چقدر برای این لحظه و زل زدن به چشم هایت بی تابی کردم.

بیست ام فروردین، سه شنبه. هفت تیر و بستنی قیفی. خوب شد دیدمت. دلم نفس می خواست.

بیست و یکم فروردین، چهارشنبه. شهر ری. شوش. قلقلک و خنده بازار و گرده افشانی گل ها! دلم دوباره هوایی شد.

هوس هایم خاطرات فروردین امسال اند...

محسن


 

 

بعد از۱۲ روز، دیدن تو دقیقا لحظه ای که مهدی و مینا پایین پای امام رضا خطبه عقدشان خوانده می شد! چطور می شود خوشحال نباشیم که بعد از هفت سال عاشقی این دو به هم برسند. دیگر مال هم شدند. به امید خوشبختی شان.

مهدی جلوی مهمان های آشنا و غریبه توی پوست خودش نمی گنجید و دل اش می خواست فریاد بزند اما می ریخت توی خود و باورش نمی شد مینا همسرش شده!

محسن


 

بی عنوان شروع می کنم تا یادم باشد به تو وفادارم....

دست روی سر می گذارم و از دو طرف می فشارم تا ذهنم شکل بگیرد میان این همه تقدیر.

بزرگ شده ام و واقع پذیر. اما کجای دل مرا واقعیت می پذیرد. می گوید بمانی یا نماند فرقی نمی کند که وقت مرگ راضی باشید کفایت می کند رضای خدا را. و خدا راضی باشد بس است. دلم می خواست دیشب خواب مردی را ببینم که مرا نمی خواهد.با دلیل یا بی دلیل. دلم می خواست دیشب برایش بگویم اگر جدا شویم می سپارمش دست تقدیر. اما خودم نمی دانم به کجا می روم. می خواستم دیشب بگویم می روم اگر راضی می شوی و آرام که خودت گفتی پی آرامشی. اما این مرد به خوابم نیامد. جایش را داد به کابوس های رفتن تو. تا بغض ام را بترکاند و به خود بپیچانم. درد می کشم. اما خدا می خواهد این چنین. اشک میریزی و می خوری هر چه غصه است با خاطراتمان. خوب تو بلند شو و فریاد بزن. فریادهای دیشب مرا که دستم دامان تک تک امامان را گرفت افاقه نکرد. تو نمی توانی خوب من هم نمی توانم اما فکر می کنم خدا چرا نتوانستن می خواهد. دوست داشتم بمیرم و نمیری. اگر دوتایی می مردیم افسوس هایشان بی ثمر بود و بیچاره می شدند. دوست دارم بمیرم و نمیری. بلکه بفهمند می شد جور دیگر بود. چه بگویم که دیگر علامت های تعجب هم افتادند از سرم. انگار زندگی نه تعجب دارد نه سوال. انگار کن زندگی تمامش عشقی داشت که تو را بجنباند و این عشق هم.... کاش زندگی سه نقطه هم نداشت. تا دیگر امیدی هم نبود که ندانی چه می شود فردا و دل ات را خوش کنی که فردا خدای دیگری خواهی داشت.

 

محسن


 

 
   

 

 

 

 

 

 

من خودم را با تو شناختم
دادم اش دست تو
خودم را
گمش نکنی




فتوبلاگ دلقک

آرشيو

درباره من


نوشته های پیشین

بهمن 1388
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386